چه دردها كه او در سينه داشت اما مجالى براى بروز نمييافت ولى به تو خواهد گفت، بار دلش را پيش تو بر زمين خواهد گذاشت ولى نه، زهرا محجوبتر از آن است كه دردهاى دلش را، حتى با تو بگويد، اما از او بخواه، سؤال كن، اصرار كن تا بگويد و خدا داورى خواهد كرد كه او بهترين حاكمان است.
درود بر تو و دخترت اى رسول خدا! و... و بدرود.
اين وداع از سرِ ملالت و خشم و كسالت نيست.
نه رفتنم از سر دلتنگى است و نه ماندنم از سر بدگمانى به آنچه خدا وعده صابران فرموده است.
واى، واى از اين مصيبت. چه ميتوانم بكنم جز صبر. بهتر از صبر چيست در اين وانفساى مصيبت.
فاطمه جان! اگر ترس از استيلاى دشمن بر ما نبود، قبر تو را اقامتگاه جاودان خودم ميكردم و شيوه اعتكاف برميگزيدم و همچون مادران جوان مرده بر اين مصيبت زار ميزدم.
يا رسول الله! ببين كه دخترت در پيش چشم تو مخفيانه به خاك سپرده شد، حقش پايمال و ارثش تاراج گرديد، در حاليكه چيزى از رفتن تو نگذشته بود و ياد تو كهنه نشده بود.🍁🍀🌾🥀🌹🪴🌺
اينك شكايت را فقط به خدا ميتوان برد اى رسول خدا و با تو و ياد تو ميتوان التيام يافت.
سلام و رحمت و بركت خدا بر تو و فاطمه تو اى پيامبر خاتم! اى رسول خدا!
و اما تو فاطمه جان! تو بگو كه من چه كنم!؟ اگر بروم به بچهها چه بگويم؟
به دلم چه بگويم؟ به تنهاييام، به بيكسيام، به غربتم چه بگويم.
اگر بمانم، به دشمن چه بگويم؟ كه قبر فاطمه اينجاست؟! نه ميروم ولى :نَفْسى عَلى زَفَراتِها مَحْبُوسَةٌ💫🍁🌱🌹🪴🌺
يا لَيْتَها خَرَجَتْ مَعَ الزَّفَرات
پرنده جانم زندانى اين آشيان تن شده است، اى كاش جان نيز همراه اين نالههاى جگرسوز درميآمد.
بعد از تو زندگى بيمعنى است، حيات بيروح است و دنيا خالى است و من فقط گريهام از اين است كه مبادا عمرم طولانى شود. زندگيام ادامه بيابد.
فشار زندگى پس از تو بر من سنگين است و كسى كه چنين بارى بردوش دل دارد، روى خوشى نميبيند. من چگونه ترا كه پدر مهربانيهايم بودى فراموش كنم، انگار من شدهام مأمور زنده كردن آنهمه غصههايم.💫💐🌻🌺🌺🏵️
ميان هر دو يار، روزى فرقتى هست، اما هيچ چيز به قدر جدايى تحملش مشكل نيست. هر چيز جز فراق، تحملش آسان است. اينكه من بلافاصله بعد از محمد، فاطمه را از دست دادهام، خود دليل بر اين است كه دوستى دوام ندارد.
فاطمه جان! چطور بگويم؟ فراق تو سخت است، سختترين است، تاب آوردنى نيست. تحمل كردنى نيست. كارم شده است گريه حسرتآميز و شيون حزن انگيز، گريه براى دوستى كه خود به بهترين راه پا گذاشت و مرا تنها گذاشت.
اى اشك هميشه ببار! اى چشم هماره همراهى كن كه غم از دست دادن دوست، غم يكى دو روز نيست، غم جاودانه است.💫💐🌻🌺🌼🏵️
دوستى كه هيچكس جاى او را در قلبم پر نميكند، يارى كه هيچ ديّارى به قدر او عشقم را معطوف خود نميكند، يارى كه از پيش چشم و كنار جسم رفته است اما از درون قلبم هرگز.
فاطمه جان! عزيز دلم! چه سود كه در كنار قبر تو نازنين بايستم، به تو سلام كنم و با تو سخن بگويم وقتى پاسخى از تو نميشنوم.
چه شده است ترا فاطمه جان كه پاسخ نميدهى؟ آيا سنت دوستى را فراموش كردهاى؟
فاطمه جان! كاش على را غريب و خسته و تنها، رها نميكردى.
سوز دل🍁🍀🌾🥀🌱🌹🪴
از ابتداى خلقتم چشم انتظار آمدنت بودم. خدا مرا كه ميآفريد و زمين و خورشيد و ماه و بر و بحر را، اعلام كرد كه آفرينش شما، آفرينش همه چيز به طفيلى آفرينش پنج تن است كه محور آن پنج تن زهرا است.
يا مَلائِكَتى وَ سُكّانَ سَماواتى اعْلَمُوا اَنّى ما خَلَقْتُ سَماءً مَبْنيّه وَلا اَرْضاً مَدْحيّه وَلا قَمَراً مُنيراً وَلا شَمْساً مُضيئه وَلا فلكاً يَدُور وَلا بَحْراً يَجْرى وَلا فَلَكاً يَسْرى اِلاّ فى مَحَبّه هوُلاءِ الْخَمْسه.
اگر به خاطر اينها نبود من دست به كار خلقت نميشدم، آفرينش را رقم نميزدم، بر اندام عدم لباس هستى نميپوشاندم.💫🍁💐🌹🪴🌺
اگر به خاطر اين پنج تن نبود، آفرينش به تكوينش نميارزيد.
اين پنج تن عبارتند از فاطمه و پدر او، فاطمه و شوى او و فاطمه و پسران او.
نه تنها منِ آسمان، كه خورشيد و ماه نيز، كه ستارگان و افلاك نيز، كه برّ و بحر نيز چشم انتظار آمدنت بودند.
همه غرق اين سؤال و مات اين كنجكاوى بوديم كه اين فاطمه كيست كه اينقدر عزيز خداوند است و حتى حساب و كتاب خداوند بسته به شاهين محبت و رضايت اوست.🍀🍁🌹🪴💐💫
وقتى آدم از بهشت قرب رانده شد و به زمين فراق هبوط كرد، شما تنها وسيله نجات او شديد و نامهاى شما، اسماء حسناى سوگند نامه او. و ما بيش از پيش قدر و منزلت شما را در پيش خداوند دريافتيم و به همان ميزان متحيرتر و مبهوتتر شديم در شكوه و عظمت وجود شما.
وقتى نوح در پس آن وانفساى طوفان و سيل، با استعانت از نام شما بر خشكى فرود آمد همه يكصدا گفتيم رازى است به سنگينى خلقت و رمزى به پيچيدگى آفرينش در اين نامهاى مبارك، اما چه راز و رمزى؟!💫💐🌻🌺🌼🏵️
اين انتظار، قرن به قرن، سال به سال، ماه به ماه، روز به روز و لحظه به لحظه گسترش يافت و در بستر آن، سؤالى غريب شروع به رشد و نمو كرد تا آنجا كه اين سؤال و انتظار پا به پاى هم، دست به كار سوزاندن جان و مچاله كردن دل شدند.
سؤال اين بود كه :
اين فاطمه با اين شخصيت، با اين عظمت، با اين جلال و جبروت، با اين قرب و منزلت وقتى پا به عرصه زمين بگذارد، چه خواهد شد؟ چه طوفانى به وقوع خواهد پيوست، چه معجزهاى رخ خواهد داد و خلايق با او چگونه برخورد خواهند كرد؟!🍁🌱🌹🌺🌺🏵️
مسأله، مسأله كوچكى نبود، خلايق هميشه بر روى زمين به دنبال خدايى ملموس و محسوس ميگشتند، بت را نه به اين دليل ميساختند و ميپرستيدند كه او را خدا ميدانستند، بت را ميخواستند به عنوان جلوهاى محسوس از خدا بر روى زمين، بتها را به عنوان شفعائى در نزد خدا تصور ميكردند. آنها را واسطه ميان خود و خدا ميپنداشتند.
به بت ميگفتند آنچه را كه از خدا ميخواستند، طلب باران، طلب بخشش، طلب وسعت، طلب... ميخواستند مجرايى باشد كه همه خواستهها و طلبها، از آن طريق مطمئن، به سوى خدا صعود كند.🌺🍀🌾🥀🍁🌱🌹🪴🍂🍂🌷☘️🏵️🌼🌺💫💐💐🌺
توسط علی رضایی
| شنبه دوم اسفند ۱۴۰۴ | 22:5
مشخصات وب
ایکه بر وبلاگ من کردی گذر🌸
ترسم بروی ، بدون اظهار نظر🌸
من نگویم نظر خوب بده☘️
نقد بر پایه ی اسلوب بده☘️
ره نشانم بده بی عیب شود🌸
یا از این صفحه به کل غیب شود"🌸
ترسم بروی ، بدون اظهار نظر🌸
من نگویم نظر خوب بده☘️
نقد بر پایه ی اسلوب بده☘️
ره نشانم بده بی عیب شود🌸
یا از این صفحه به کل غیب شود"🌸
آرشیو وب
🌸 بازدیدکنندهها: 0 🌸